در ستایش عشق، صلح و ...

آبادانم
دیوارهایم را بریل هم که بخوانی
حصر را نخواهی فهمید
وقتی با آمدنت خرمشهری آزاد میشود
آب روی آتش میریزی
و دود گواه پیغام قاصدان اند – نه شهری سوخته-
وقتی با آمدنت
در خاورمیانه ام صلحی ابدی برقرار میشود.

در حال سقوطم
و انتفاضه تلاش مذبوحانه ای است
وقتی نبودنت را هیچ بمب انتحاری نابود نمیکند
وقتی دست و پایم دور از هم افتاده اند
-چگونه در آغوشت بگیرم؟-
وقتی صلحت ابدی نیست:
زمانی است برای تقسیم غنایم
برای دفن کردن کشته شده ها
برای جمع کردن تکه هایم از روی زمین
وقتی لب هایم را هیچ گاه پیدا نخواهی کرد.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها :


آی عشق!

*
طاق باز میخوابم
چیزی شبیه قلب میکشند روی قفسه سینه ام
قرمزش میکنند
درد آغاز میشود

**
برای حال این روزها
حتی سعدی هم شعری ننوشته است
بی آرایه ها هم نمیشود این زشتی را به کسی گفت
کلمات را که بگیرند
زبانی  میماند
که مزه ی خون را بهتر از هر چیز تشخیص میدهد.
 
***
در شعرها
رنگ عشق بوده است
و در سیاست نماد کمونیسم شاید
و در روانشناسی خشم و ...
قرمزی را اما
تنها زنی میفهمد که حفره ای در سینه دارد
و کلاه گیسش را با دست روی سرش مرتب میکند

****
تکثیر میشوی در مغز استخوانم
تمام وجودم را تسخیر میکنی
و من از درد نداشتنت
تبدیل به دراکولایی شده ام
که خون خودم را میخورم

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها : شعر ، خودم


هیچ کس همراه نیست

غروب جمعه
شنبه صبح
فلان تاریخ
بهمان زمان
-فرقی نمیکند-
کافی است دستهایت که پر است، با پا بکوبی به در
خبری را بلند با هیجان بخوانی
دو استکان چای بریزی
کیک را از وسط نصف کنی
کافی است یادت برود تنهایی

وقتی اس ام اسی که تو را از جایت بلند میکند تبلیغات فلان موسسه لاغری باشد
و تماس ساعت 12 شب، تلفن گویای خدمات بهمان شرکت
ملحفه را بکش روی سرت
-فرقی نمیکند سفید باشد یا رنگی-
تصویر آنهایی که دوستشان میداری را تجسم کن
کافی است تمامشان را یادت باشد
کافی است فراموش نکنی

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : شعر ، خودم


اینجا ایران است، صدای کهریزک

قدم میزنم ولی جلو نمیروم
پیاده روی میکنم ولی سبک نمیشوم
راهپیمایی میکنم ولی آزاد نمیشوم
می ایستم
به زمین می افتم
قانون فقط قانون جاذیه است
به زمین میکشد
به زمین میزند
قانون فقط قانون مرگ
و عدالت سنگین ترین واژه ایست که که در اعماق سر زمین من مدفون است
قدم میزنم و به آزادی نرسیده
انقلاب
و به انقلاب نرسیده لشگری در مقابل هفتاد نفر، چندین هفتاد نفر ...
قدم میزنم و به خاکم میزند و به خون نکشیده دفنم میکند.
اینجا ایران است
و تنها خون است که می ماند
و تنها بی داد است
و تنها درد

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : شعر ، خودم


آزادی نزدیک به مطلق

دارم شاخ در می آورم
و این کافی نیست.
باید بال در بیاورم!
باید پر بزنم به سویت
وقتی تمام مسیرها به تو مسدود می باشد
وقتی دسترسی به تارنمای تو امکان پذیر نمی باشد.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : شعر ، خودم


خیلی دور، خیلی نزدیک

مثل طرح های ته فنجان قهوه
مثل بلیت بخت آزمایی
مثل نقش های روی سمنوی نذری همسایه
مثل شفا
مثل خواب معصومین
که زن همسایه، معلم دینی، مادر بزرگ دوستم و همه و همه میبینند جز من!
مثل تو
که همه ی دوستانت میگویند خوبی
مثل آب
در صفا و مروه ی من

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : شعر ، خودم


کمدی انسانی

گردن بند طبی میبندم
پاهایم را میتیل سالیسیلات می مالم
شربت آلومینیوم ام اجی میخورم و میروم روی سن؛
این روزها برای خندیدن پول خوبی میدهند.

شروع میشود
پایان میابد

نمایش اژدهای پیری که سس فلفل دهانش را می سوزاند

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، خودم


شیوا فرق داشت

میخواستم اینجا دیگر چیزی ننویسم بجز شعر، ولی حالا که راست و دروغ را بسته ام، حالا که دیگر شوری و شوقی و قریحه ای برای شعر نوشتن نیست، حالا که هی کلمه پشت کلمه خروار میشود باید جایی فریادشان زد.
خبر کوتاه بود، شیوا نظر آهاری رفت. چند روز قبلش هم ژیلا بنی یعقوب رفته بود. چند وقت قبلترش مهدی، چند وقت قبلترش ...
ولی رفتن شیوا فرق داشت. خودش میگفت هر کس یکجور مبارزه میکند. یکی با رفتن به زندان یکی با نرفتن. شیوا نرفتن را انتخاب کرده بود. شیوا فرق داشت و من کیف لوازمی که گذاشته بود کنار اتاقش را دیده بودم . چمدانی که لوازمش را جمع کرده بود برای روزی که میریزند توی خانه و خودشان میبرندنش. میخندید میگفت انتظار ندارید که پول آژانس تا دم اوین را خودم بدهم که؟ ولی شیوا فرق داشت و فشار احضاریه پشت احضاریه  و تماس و تهدید را تحمل میکرد. برای چه؟ برای اینکه حقش نبود برود زندان، مثل خیلی های دیگه که حقشان نیست ولی شیوا روش دیگری را برای مبارزه انتخاب کرده بود.
شیوا فرق داشت و من دوست دارم آنقدر این «فرق داشت»، «فرق داشت» را تکرار کنم که حوصله ی همه سر برود، حوصله تان سر برود مثل شیوا که حوصله اش از این تعلیق سر رفته بود ولی به مبارزه اش ادامه میداد. از اینکه دوسال بدانی باید بروی زندان، هر لحظه امکان دارد بیایند ببرندت زندان و نروی. بمانی بخاطر مبارزه. از اینکه ندانی فلان کلاس را اسم بنویسی یا نه؟ فلان کار را شروع کنی یا نه؟ فلان رابطه را پا بدهی یا نه؟ تعلیق چیز بدیست. از آنهایی که کشیده اند بپرسید از حبس سختر نباشد آسانتر نیست. شیوا ماند تا بگوید قفس برایش تنگ است. که بگوید قفس برای تمام آزادی خواهان تنگ است. شیوا ماند تا نصفه نیمه زندگی کند ولی با پای خودش به زندان نرود. نشد، خودش هم نوشت که نشد، وقتی پای وثیقه چند صد میلیونی بیاید وسط پای همه شل میشود، مگر شوخی است این پولها برای کسانیکه نه اختلاس کرده اند، نه از دیوار مردم بالا رفته اند، نه آدم کشته اند، نه رانت داشته اند. مگر شوخی است این پولها برای امثال شیوا؟
من خوشحالم که این تعلیق تمام شد. میدانم شیوا الان آرامتر است. میدانم شیوا دلتنگ و آرام است. شاید عصبانی شوید ولی من خوشحالم که این ریز ریز شکنجه شدن تمام شد.ولی ناراحتم برای تمام حکمهایی که حق نه شیوا است، نه بهاره، نه ژیلا، نه مهسا و نه دیگر آزادی خواهان کشورم. ناراحتم برای ظلمی که هر روز زخم میزند بر تنمان و بوی عفونتش زندگیمان را برداشته. ناراحتم بخاطر صداهایی که شنیده نمیشوند، صداهایی که خفه میشوند، صداهایی که تحریف میشوند. صداهایی که تا دیروز در سینه امروز در زندان حبس میشود.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩۱


مه

بگرد دنبال خودت ما بین کلمات من
هنوز حرفهایی برای پنهان کردن مانده
هنوز چیزهایی هست که تو اگر هزار بار ازدواج کنی و هزار بار پدر شوی بی رنگ نشود
کم رنگ شده ای
مانند دست نوشته های سالیان دورم با مداد،
اما
هنوز از رنگ قرمز موهایم، شیارهای زردی
 مانده
که چهره ام را تکیده تر کند.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : شعر ، خودم


به مناسبت تولد بهار هدایت

صدایم با تاخیر به تو میرسد ...
من
دلم
برایت
تنگ
شده
لبهایم را می خوانی؟

اشاره کنم به خودم
مشتم را بگذارم روی قلبم
دستهایم را تنگ تنگ قفل کنم به هم و مچاله شوم
پیامم را میگیری؟

کارت سبز (Green Card) را که به دور دستت بستی
وارد قاره ای شدی
با مرزهای شیشه ای
که هر روز اختلاف زمانش با ما بیشتر میشود.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : شعر