صبح ، مه و برف سبکی که می یومد اونقدر زیبا بود که من بد اخلاق رو با اون هیبت – بوت ، پالتو ، شال ، کلاه ، کوله و ... -  وا دار کنه در مسیر رسیدن به محل کارم چند خطی بنویسم . این شاهکار هنری ! از این قرار بود :

کدامین چشم خواهد دید

زیبایی حسم را

به هنگام نوازشهای یادت

در درون سینه ی تنگم ؟!

کدامین چشم خواهد دید

بارشهای چشمان سیاهم را

به شبهای فراق تو؟!

کدامین چشم خواهد دید

تبسم های شیرین مرا

هنگام دیدارت ؟!

مرا امید بسیار است

که این برف سحر گاهی

و این راه سپیدی که

پر است از رد پای تو

رهنما گردد مرا روزی

– نه چندان دور –

به سمت منزل امنت.

مرا امید بسیار است ....

 

دیگه اینکه  به مامانم گفتم مطلبم رو که بنویسم  بریم  آمپولم رو بزنیم.فکر کنم قابل درک باشه که چقدر دوست دارم این نوشته تموم نشه ...

نمیدونم چرا یاد یه شعر افتادم از جناب محمد شمس لنگرودی :

نمی داند که به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند.

پ.ن : اگه کسی دنبال اشتراکی بین من و اون بَبَییه بگرده؟!!!

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٦
تگ ها :