مبارک باد

گفت یه مراسم خصوصی و خانوادگیه اما دوست داره من هم باشم، بهش گفتم اینکه شب بخوام بمونم خونشون –شهریار- برام سخته، مخصوصا که مهمون شهرستان دارن! گفت اما خیلی دلش میخواد که من باشم، منم گفتم منم دلم میخواد برای همین بیام در مراسم عقدش شرکت کنم اما برای شام نمونم! عصبانی شد، تن صداش عوض شد گفت اگه برای شام نمیمونی اصلا نیا! چون بیای نمیذارم برگردی، اصلا این طوری دوست ندارم ...

اینجوری شد که من قرار جمعه رو باهاش گذاشتم اما همون پنجشنبه رفتم و کلی وقتی من رو توی آرایشگاه دید سورپریز شد. این دومین دوست خیلی صمیمیمه که عقد کرده و به متاهلین پیوسته. نازی عزیزم بهت دوباره تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت باشی.

امروز روز خان داداش هم هست. معلم گرامی روزت مبارک. یه عالمه بوس برای امیر عزیزم که یه عالمه دوستش دارم.

این روزها تصمیمم گرفتم سر خودم رو شلوغ کنم! فعلا این ها رو داشته باشید تا دوباره برسم خدمتتون.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :