همیشه باید توی هر کاری سعی کرد بهترین بود ...

والا من توی هیچ کاری بهترین نبودم اما " ترین " بودم ! یک نمونه اش امروز توی کلاس قالی اتفاق افتاد. جونم براتون بگه امروز فسقله قالی من رسید به حد نصابی که روی دار بچرخونیمش ، استاد داشت فرایندی که باید طی بشه تا بتونیم چله رو بچرخونیم رو توضیح می داد و هم زمان انجامش  می داد . چله رو شل کرد ، خط کش مهار رو بیرون کشید ، نخ هاف رو قیچی کرد و ... گفت الان دیگه باید به آرومی چله رو بچرخونید .

حالا از استاد اصرار از چله انکار ! هرچی زور می زد نمی چرخید ، دنبال ایراد کار بود که دید ای دل غافل نخ پشت چله رو آوردم جلو و شیرازه کشیش کردم . حالا تصور اینکه این کار چقدرمی تونه سخت باشه  فقط از یه قالی باف بر می یاد! استاد مونده بود مات و حیرون که من چطور تونستم چنین کاری بکنم و در چنین حالتی به بافت بی عیب و نقص هم ادامه بدم. تنها حرفی که به من زد این بود که : توی 20 سال تدرسیم هیچ کسی چنین کاری نکرده بود و توی دوران آموزشم هم ما رو برای رفع چنین نقصی آموزش ندادن چون احتمالا اونها هم با چنین موردی برخورد نکرده بودن.

تعریف کردن کشف های علمی من که همواره  سر جلسه امتحان اتفاق می افتاد رو هم واگذار می کنم به روشنک که فقط خودش می تونه تعریف کنه سر کلاس آقای حبیبی و خانم کرباسی چه اتفاقاتی می افتاد .

فکر کنم با این شعر های نابی هم که می نویسم بتونم یه صفت "ترین" دار هم اینجا کاسب بشم . البته "حسرتناک ترین " رو جناب بدون نام عنوان کردن.

اجازه بفرمایید یک شعر هم بنویسم :

با من بیا که بی تو دلم بی قرار توست

چشمم به راه است و دلم در هوای توست

پایم بدون تو قدم از هم نمی برد

انگار جان من همه در انتظار توست

با من بیا که بغض امانم نمی دهد

حتی به من اجازه ماندن نمی دهد

اینجا  تمام شعرهایم برای توست

شرمم به من اجازه خواندن نمی دهد

با من بیا طاقت بدرود و من چه سان

سر تا به پا خواهشم ای جان،بمان،بمان

این خنده ها دروغ بزرگیست شاهد است

این سیل اشک یخ زده در غربت و نهان

با من بیا ،این همه آرزوی من

تنها تویی آینه رو به روی من

در این شبان تلخ سکوتم که ناله را

می خندم و گریزم از این "من"به سوی من

با من بیا ،بیا که جهانم سیاه شد

بی تو تمام حسن و ثوابم گناه شد

این التماس های بی حاصلم رواست

دانسته عمر من پی یادت تباه شد

با من بیا من نفسم در هوای توست

این قطره های اشک شبانه بهای توست

دستم تهی است این خطا را به من ببخش

هرانچه هست ونیست دل است و برای توست

با من ... نه من هر آنچه که گفتم دروغ بود

اینکه مرادم آمدن توست دروغ بود

میل و مراد من همه میل و مراد توست

باقی همه فسانه و شعر و دروغ بود .

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :