دلم فریاد میخواهد ...

شاید امروز دختری رو دیده باشید با مانتو و کتونی طوسی، شلوار و مقنعه ی مشکی، با کیف کوله ای که دوطرفه انداخته،‌ موهاش رو پسرونه زده، لاک سبز و دستبند سبز داره و با دستمال هی دماغش رو میگیره و به پهنای صورت اشک میریزه.

شاید با دیدن این صحنه اولین چیزی که به ذهنتون برسه این باشه که جا قحط بود وسط خیابون داره عر میزنه؟! - البته تاکید کنم گریه ایشون کاملا بی صدا بود و شاید فقط صدای فین فینشون به گوش میرسیده- شاید فکر کرده باشید میخواد جلب توجه کنه! شاید فکر کردید ضربه ی عاطفی خورده و مثل دختر ١۴ ساله ها داره در فراق یار اشک میریزه. شاید توی محیط کارش دعواش شده،‌شاید توی خونشون از کسی رنجیده. اصلا شاید شما خیلی ذهن بازی داشته باشید فکر کنید شاید خبر دستگیری یکی از دوستهاش رو شنیده. یا یهو به خبر مرگ فکر کنید. نه! بازم اشتباه کردید. حتی ربطی به آهنگی که با MP3 Player اش داشت گوش میداد نداره. نمیدونم... شاید خیلی فکرها توی سرتون بیاد یا نیاد. اما فقط من میدونم اون دختر واسه چی اشک میریخت.

از اونجایی شروع شد که اون سه تا پلیس رو بالای سر ماشین اون دختره دید. اصلا براش مهم نبود مسئله چیه اما پلیس ها مربوط به راهنمایی رانندگی نبودن،‌نیروی انتظامی بودن و ...

بغضه دیگه! اصلا واسه یهو شکستنشه که با گریه فرق داره. یهو صحنه ی چاقو خوردن پدر دوستش اومد جلوی چشمش. و خون، و مردی که با زانو به زمین میوفته ( همین جا بگم این تصویری بود که در ذهن اون دختر اومد و با واقعیت شاید فاصله ی محسوسی داشته باشه) طبقه ی هفتم ابوریحان و یاد سال 83 میوفته و کلاس های دکتر سروش در دانشکده متالوژی امیرکبیر. و حراست دانشگاه که دختر رو داخل راه نمیدادن به خاطر روسری ای که امنیت دانشگاه رو به خطر میانداخت. و باز تصویر مردی 43 ساله میاد جلوی چشمش با قمه که کسی جلوش رو نمیگیره.

یهو یاد 23 خرداد  1388 میوفته توی خیابون پاسداران که به عادت روزهای قبل انتصابات به خیابون رفته بود و دستش رو از ماشین آورده بود بیرون و انگشتهاش رو V کرده بود و باتومی که فرود اومده بود به دستش. یاد ماموران امنیتی میوفته که V‌رو نا امنی میدونن، سبزی رو نا امنی میدونن، روسری رو در محیط دانشگاه نا امنی میدونن، پسر و دختر رو در کنار هم نا امنی میدونن، کلمات رو در کنار هم در بلاگ ها نا امنی میدونن اما مردی 43 ساله با قمه رو ...

یاد دوستش میوفته که تازه از مراسم چهلم پدربزرگش برگشته بود، یاد خانواده ای میوفته که هنوز لباس سیاه به تن دارن، یاد همسری میوفته که تا چند روز پیش از نگرانی پسر زندانی اش خواب به چشمش نمیرفت و از امروز کابوس مردی 43 ساله با قمه خواب را در چشمهای ترش خواهد شکست ...


  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :