آسمان بار امانت نتوانست کشید

مردن انسان ها ساده نیست. آنگونه نیست که تسلیم باشند، که به راحتی زندگی را با مرگ تعویض کنند:

فکر میکنم به آن روزهایی که آنقدر سینوس، گلو، گوشها، و رویه ام عفونت کرده بود که فکر میکردم هر لحظه امکان دارد نفس هایم بالا نیایند. که هیچ روزی از روز قبل بهتر نبود برای من. تا اینکه یک روز دور که بیدار شدم،  دیدم آرامم و حرکت موجوداتی موذی را در زیر پوست صورتم احساس نمیکنم.

فکر میکنم به آنفولانزای عجیبی که دو سال پیش به آن مبتلا شدم و در عرض ۵ روز ۶ کیلو وزن کم کردم. یادم نمیرود که چگونگی حرکت دادن اعضای بدن، برایم سوالی بدون جواب شده بود و هیچ دستوری نمیتوانست من را بر روی پاهایم ایستاده نگه دارد.

عقبتر میروم. به کودکی. به زمانی که با ضربه ی دست دوستی بر پشت سرم آبنبانی بزرگ به گلویم پرید و در میان فریاد و تلاش اطرافیان برای کمک، من تنها مرگ را حاضر میدیدم. که هر چه بر پشت من میزدند و آب داغ بر گلویم میریختنداین آبنبات شیرین آب نمیشد و نبات وار بر گلویم جا خوش کرده بود.

حوصله تان را سر نبرم. همه شما از این قسم خاطرات دارید. خاطراتی تلخ با پایان های شیرین. عادت داریم به دیدن مردگان پیر و جوان ها را در فیلمنامه های پایان خوش، بازی میدهیم.

همه اینها وقتی به ذهنم رسید که عکسی از سهراب را در زنجیره سبز دیدم. در همچین روزهایی،‌ یک سال قبل.

جوانی هم سن و سالهای خودمان، رعنا، سالم، جنگنده و ... . فکر می کنم چه گذشت بر او، بر روح و جسم او، که اینگونه تسلیم مرگ شد. فکر میکنم به لحظه های احساس مرگ در نزدیکیم که هیچ کدام مرگ نبودند. یادم می آید انسان از سنگ است. که راحت جان نمی دهد به عزرائیل. و بعد دوباره فکر میکنم چگونه شد؟! چه گذشت به سهراب، به روح الامینی، به کاوه ای، به جوادی فر و ... بدون اشک، گریه میکنم.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :