پچ پچه ها

پر میشوم از ننوشتن های مکرر
از تکرارهایی که بر نبود چیزی یا کسی صحه میگذارند.
از وردی که فرشته ی نگهبان کنار گوشم تکرار میکند:

خلا هایی هست که پر نمیشود
حتی با خروار خروار خاک
باید تکرار ها را تجربه کنی
و مکیده شوی در خلاء ای که هیچگاه پر نخواهد شد
باید سیگار پشت سیگار پشت سیگار پشت سیگار پشت سیگار ...
تا کمی فاصله ات کم شود تا مرگ
تا خیال نکنی منفعلی، که هیچ نمیکنی برای رهایی از این سیکل معیوب.
باید فرار کنی از خودت
که تحمل خلا دیگران بسی آسانتر است
باید نزدیک نشوی به آنگه دوستش میداری
که مکیده میشوی در هزارتویی که راهی به بیرون ندارد
باید تمام کنی نوشته ات را
و لبی تر کنی به سلامتی همه ی آنهایی که در تو سرگردانند
و فراموش کنی آنکه را دوستش میداشتی
و کتابی را آغاز کنی که نویسنده اش جایزه ی نوبل برده
و به درخت های هلویی فکر کنی که بزودی فارغ میشوند...

گوش چپم درد میکند
و صدا ها به خواب نمیروند.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : شعر