نو روز

گاهی فکر می کنم نوروز همون نقطه صفرِ فرضی است که برآیند نیروها درش صفر است. منظور این که نوروز من می تونست دیروز باشه ، می تونه فردا باشه ، یا همین لحظه ای که دارم می نویسم!

با این وجود نوروز همیشه – برای من – نو  روزی است که به من این امکان رو  می ده سفره ای پهن کنم پر از سبزی و طراوت ، دوستانی رو به یاد بیارم که در دنج ترین خاطراتم هستند ، دوستانی از من یاد کنند که یادشون دور و خاک گرفته است ، بهم این امکان رو میده آیه ای قرآن بخونم ، غزلی از حافظ بخونم ،  بهم این امکان رو می ده به آینده ام حریص تر باشم و ...

فال دوستان ِدیده ام  ،تقدیم شده ، دوستان ندیده هم  از قلم نیوفتادند :

صبا ز منزل جانان  گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

به شکر ان که شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

کنون که چشمه قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

جهان و هر چه در او هست سهل و مختصراست

ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است

که در بهای سخن سیم زر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

      

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :