من در این تارکی پی یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد...

وقتی زندگی یکنواخت می شه موضوعی هم برای نوشتن گیر نمی یاد!

بزرگ ترین هیجانات این چند هفته ی اخیرم  سورپراز کردن امیر و مروارید بوده . البته اونم حرکت خاصی نبود:

 سه هفته قبل امیر و مروارید اومده بودند خونمون. پشت در که رسیدند من در رو براشون باز کردم و یه صدای نه چندان بلند و یه حرکت سریع تونست مروارید رو بترسونه و امیر رو بخندونه.  هفته قبل یه ذره مدلش رو عوض کردم که هیجان انگیز تر باشه. زنگ که زدن من رفتم توی راهرو و چراغ رو خاموش کردم و منتظر شدم در آسانسور باز بشه. الهی بمیرم مروارید با یه ترسی داشت لای در نیمه باز رو نگاه می کرد ، امیرم پشتش ایستاده بود .  اصلا انتظارش رو نداشتن یکی از پشت بپره بغلشون! هورا ... این بار خان دادش هم ترسید . البته بعدش که دنبالم کرد و من رو از زمین بلند کرد! من هم ترسیدم. البته بگم ، شما هم تا اون ارتفاع برید بالا می ترسید. شک نکنید.

یه شعر بنویسم شاید حوصله شما بیاد سر جاش !

 

غرور تنها بازمانده ی کارزار میان من و توست.

پیروز میدان همیشه ام.

انچه به غنیمت می خواهی ردایی است

که عریانیم را پنهان کرده ..

 

 

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :