فلاش بک

یکی کمک کنه از این سکوت دربیام! یه عالمه حرف دارم اما ...

 زیادی لبخند می زنم و حالم از اینکه تا این حد خوب به نظر می یام بهم می خوره. از این همه ابراز لطف که بهم میشه که البته هیچ لطف و مهربونی حقیقی پشتش نیست ( یا من نمی بینم )، از این همه توان که در خودم می بینم و نمی خوامشون ، از این آینده ی روشن که بهم چشمک می زنه و به نظرم وقیح می یاد و ...

این روزها زیادی دلتنگم.  دوست دارم برم یه جای خلوت بشینم و ... هیچی . همین کافیه.

یه شعر زیبای دیگر از جناب گروس عبدالملکیان می نویسم براتون. بیشتر از همه برای روشنک عزیزم که این روزها زیادی سرش شلوغه. شاید یه ذره به عقب برگرده و یه ذره خستگیش در بیاد .

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

 

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است.

 

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که می دود در دشتهای دور

آن قدر که عصا ها

پیاده به جنگل بر گردند

و پرندگان

 دوباره بر زمین...

زمین ...

 

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :