چاووشی

بعضی اتفاقات انقدر تکرار میشن که بازگو کردنشون گاها زیاده گویی است. اما گاها نگفتنشون هم می شه حناق!

3 سال پیش داشتم با یکی از دوستان دانشگاهیم در مورد عرفان صحبت می کردیم و نمیدونم چطور بحث منحرف شد و رسید به ارتباطاتمون با اطرافیانمون . دوستم می گفت فلانی باید انتظاراتت رو از آدم ها به صفر برسونی تا بتونی دوستشون داشته باشی و باهاشون زندگی کنی . من هم خیلی قاطع گفتم من نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم و انتظار نداشته باشم دوستم داشته باشه. نمی تونم دل تنگ کسی بشم و برام مهم نباشه اون هم دلش برای من تنگ شده یا نه و ... 

رسیدیم به اینجا که من نمی تونم اینجوری زندگی کنم.

این روزها که برمی گردم و به عقب نگاه میکنم میبینم من هم دقیقا به همون جا رسیدم. می بینم آدمهای اطرافم که سالهاست می شناسمشون یا مدت کوتاهی است اما بسیار زیاد دوستشون دارم عملها و یا عکس العمل هایی از خودشون نشون می دن که به نظرم بعید می یاد. با خودم فکر می کنم منم برای اونها همین جوریم . انتظار اطرافیانم از من هم به صفر رسیده ؟! جوابم بله است! مگه من فرقی با بقیه دارم . منم یکی لنگه ی بقیه. و لعنت می فرستم به این زندگی که باید انتظار بدترین برخوردها رو در مقابل محبتت داشته باشی. انتظار بدترین خیانت ها رو در مقابل صداقتت ، بدترین سو استفاده ها رو درمقابل توانایی هات .

الان دیگه  نمی دونم آیا می تونم اینجوری زندگی کنم یا نه ؟!

...

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟!

....

م. امید

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :