برتولت برشت

 

آنزمان که دختری کوچک و ساده بیش نبودم،

از آنجا که چون شما ساده بودم

در اندیشه بودم:شاید روزی کسی بیاید

و آنگاه بدانم چه باید کرد؟

و اگر پول داشته باشد،َ

پسرخوبی باشد

یقه ی لباس کارش بسان برف سپید باشد

و بداند که چگونه با یک خانم رفتارکند

آنگاه به او خواهم گفت:"نه"

زیرا شما باید با او درباره ی هوا سخن بگوئید

و هرگز احساساتتان را بروز ندهید

ماه مانند گذشته سراسرشب خواهد تابید

بی گفتگو قایق به ساحل بسته خواهد بود.

اما همه چیز تنها تا همان جا پیش می تواند رفت.

آه، یک دختر تاب آن ندارد که از ارج خویش بسیار بکاهد!

 

و آنگاه در بامدادی زیبا به هنگامی که آسمان آبی بود

مردی آمد که آه نمی کشید

ولی تنها کلاهش را به گل میخ اتاقم آویخت

و من به او اجازه دادم و نمی دانم چرا

و پسر خوبی نبود

و حتی یقه ی لباسش بسان برف سپید نبود

و نمی دانست چگونه با یک خانم رفتار باید کرد

و من نتواستم به او "نه" بگویم

آنگاه من درباره ی هوا سخن نراندم

و احساساتم را آشکار کردم

آه، مانند گذشته ماه در سرار شب می تابید

اما قایق باز شده و از ساحل دور شده بود

آه ،گاه یک دختر باید از ارج خویش بکاهد

آه ، گاه او نمی تواند مرد خویش را زیر نفوذ بگیرد

اما آنگاه همه چیز رخ تواند داد!

و سخنی همچون "نه" در میان نیست.....

پ.ن : ممنون از نجمه ی عزیزم که یادم انداخت چقدر برشت رو دوست دارم :)

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :