شیوا فرق داشت

میخواستم اینجا دیگر چیزی ننویسم بجز شعر، ولی حالا که راست و دروغ را بسته ام، حالا که دیگر شوری و شوقی و قریحه ای برای شعر نوشتن نیست، حالا که هی کلمه پشت کلمه خروار میشود باید جایی فریادشان زد.
خبر کوتاه بود، شیوا نظر آهاری رفت. چند روز قبلش هم ژیلا بنی یعقوب رفته بود. چند وقت قبلترش مهدی، چند وقت قبلترش ...
ولی رفتن شیوا فرق داشت. خودش میگفت هر کس یکجور مبارزه میکند. یکی با رفتن به زندان یکی با نرفتن. شیوا نرفتن را انتخاب کرده بود. شیوا فرق داشت و من کیف لوازمی که گذاشته بود کنار اتاقش را دیده بودم . چمدانی که لوازمش را جمع کرده بود برای روزی که میریزند توی خانه و خودشان میبرندنش. میخندید میگفت انتظار ندارید که پول آژانس تا دم اوین را خودم بدهم که؟ ولی شیوا فرق داشت و فشار احضاریه پشت احضاریه  و تماس و تهدید را تحمل میکرد. برای چه؟ برای اینکه حقش نبود برود زندان، مثل خیلی های دیگه که حقشان نیست ولی شیوا روش دیگری را برای مبارزه انتخاب کرده بود.
شیوا فرق داشت و من دوست دارم آنقدر این «فرق داشت»، «فرق داشت» را تکرار کنم که حوصله ی همه سر برود، حوصله تان سر برود مثل شیوا که حوصله اش از این تعلیق سر رفته بود ولی به مبارزه اش ادامه میداد. از اینکه دوسال بدانی باید بروی زندان، هر لحظه امکان دارد بیایند ببرندت زندان و نروی. بمانی بخاطر مبارزه. از اینکه ندانی فلان کلاس را اسم بنویسی یا نه؟ فلان کار را شروع کنی یا نه؟ فلان رابطه را پا بدهی یا نه؟ تعلیق چیز بدیست. از آنهایی که کشیده اند بپرسید از حبس سختر نباشد آسانتر نیست. شیوا ماند تا بگوید قفس برایش تنگ است. که بگوید قفس برای تمام آزادی خواهان تنگ است. شیوا ماند تا نصفه نیمه زندگی کند ولی با پای خودش به زندان نرود. نشد، خودش هم نوشت که نشد، وقتی پای وثیقه چند صد میلیونی بیاید وسط پای همه شل میشود، مگر شوخی است این پولها برای کسانیکه نه اختلاس کرده اند، نه از دیوار مردم بالا رفته اند، نه آدم کشته اند، نه رانت داشته اند. مگر شوخی است این پولها برای امثال شیوا؟
من خوشحالم که این تعلیق تمام شد. میدانم شیوا الان آرامتر است. میدانم شیوا دلتنگ و آرام است. شاید عصبانی شوید ولی من خوشحالم که این ریز ریز شکنجه شدن تمام شد.ولی ناراحتم برای تمام حکمهایی که حق نه شیوا است، نه بهاره، نه ژیلا، نه مهسا و نه دیگر آزادی خواهان کشورم. ناراحتم برای ظلمی که هر روز زخم میزند بر تنمان و بوی عفونتش زندگیمان را برداشته. ناراحتم بخاطر صداهایی که شنیده نمیشوند، صداهایی که خفه میشوند، صداهایی که تحریف میشوند. صداهایی که تا دیروز در سینه امروز در زندان حبس میشود.

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩۱


شعری برای من, شعری برای شما ....

شعری از یاسمن کاظمی (البته مطلبی که می‌خونید متن کامل نامه‌ی یاسمن عزیزه):


خانم! این باشد برای شما*

محض همدردی - حالا البته این که دارم با شما همدردی می‌کنم یا درد دل، بماند...

 

سربازهات را جلو انداختی و

خیال کردی مات می‌شوم؟!

نه! اشتباه نکن!

فقط از اول بازی انگشت‌به‌دهان مانده‌ام که

تو چه بازی‌بازی لباس سیاه‌ها را

تن ما کردی!

 

۱۶ / ۵ / ۱۳۸۸

 

 

* شما منظورم توئه، اما مودبانش. اما دل‌ام می‌خواد به جای تو بگم شما. برام مهمه که تو رو این‌جا شما خطاب کنم.

 

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸۸


سرمای تیر ...

آه ای هوای سرد تابستان!

جشمهایم عرق میکند،

قلبم قندیل می بندد ...

  
نویسنده : مینا رضایی فرخ ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : انتخابات