وقتیکه بختکی روی زندگی افتاده

دو روز پیش بود که بعد از خوندن مطلبی، تصمیم گرفتم یکی از عزیزان به تاریخ پیوسته ، که در روزهای آخرین عزیز بودنش خاطرات بدی رو برام خلق کرده بود رو فراموش کنم. از تصمیمم مطمئن بودم و به این فکر می کردم که نزدیک به یک سال از آخرین دیدارم با این فرد گذشته و گاها شنیدن اسمش ( اسم خیلی رایجی داره!) من رو تا مدتها ناراحت میکنه. و می دونستم این رویه باید تغییر کنه .

 

فردای همون روز وقتی منتظر تاکسی بودم ماشینی جلوی پام ایستاد و خانمی که روی صندلی جلو نشسته بود، کسی بود که قرار بود همیشه از زندگیم دور بشه

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

من یاد گرفتم دیگه تصمیم نگیرم ... یا بر عکس اون چیزی که می خوام تصمیم بگیرم. آخه همه تصمیم هام یه جور دیگه از آب در میاد.

روشنک

با مصطفا موافقم که قدر دوستی بالاتر از این حرفاست اما خودش هم گفته که دوستی!

روزنامه

می گن آدم از هرچی بدش بیاد سرش می آد! از فکرت بیرونش کن، می ره ...

مروارید

آخ! می تونم بفهمم چه حالی شدی...! ولی دیگه موضوع رو رها کن..! [لبخند] سخت ترین بخش رو پشت سر گذاشتی دیگه از این به بعد سرازیریه ..! [چشمک]

حامد

می دونی نکته اخلاقی این قضیه چیه؟ اینکه هر وقت تاکسی گیرت نیومد، به کسانی فکر کن که ازشون چیزی به دل گرفتی؛ حداقل می تونن تا مقصد برسوننت [نیشخند]