حریق باد

ترا نمی بخشند.

مرا نبخشیدند.

ترا نمی بخشم.

ترا که نشویشی.

ترا که تردیدی.

ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.

ترا نمی بخشند.

به تهمت دیدن.

به جرم زمزمه کردن،

و عشق ورزیدن.

به اتهام شنودن،

و بازگو کردن.

مرا نبخشیدند.

ترا نمی بخشند.

که بیگناهی ،و بخشش سزای پاکان نیست.

بر آستان دنائت بسای پیشانی،

به من نگاه مکن،

وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.

حریق باد مرا سوخت ،

سوخت، آبم کرد.

حریق هیچی و پوچی!

حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.

هنوز می سوزم،

هنوز...

چهار تاول چرکین ،

بدوز بر قلب ات.

چهار جیب بزرگ،

بدوز بر کفن ات.

زلاشه ام بگذر،

که من،

ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم،

چو سنگواره ی ماموت.

اگر چه می دانم،

که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.

اگرچه می دانی،

که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم.

اگرچه می دانند،

هنوز بیدارم،

هنوز ...

 نصرت رحمانی

/ 4 نظر / 5 بازدید
علیرضا

سلام ترا که تشویشی. (ایراد تایپی دارد.) به نظرم همان جا که می گوید: اگر چه می دانم، که نیست تجریه هرگز تمامی معیار تمام این شعر و این موضوع زیر سوال می رود. بعضی شعرها واقعا درکشان مشکل است. و آن حس مشترک بین شاعر و خواننده بسیار دور و دیر است. از دیشب تا امروز بعد از چهار بار خواندن و فکر کردن تازه بعد از ظهر توانستم ارتباط برقرار کنم. خوب است زیاد طول نکشید. دو سال پیش همین روزها زخم عقل مسعود کیمیایی را می خواندم و هنوز بعد از دو سال بسیاری از اشعارش را وجود نکرده ام. [ناراحت] شاداب و خندان بمانید. [گل][دست]

آرش

نصرت رو خیلی دوسش دارم. تابوت من کجاست که در انتظار مرگ در این کویر شب زده تنها غنوده ام ای مرگ سرگذار دمی روی شانه ام شعری برای آمدنت من سروده ام مجموعه بیوه سیاه به نظر من بهترین کارشه! ممنون

روشنک

از این شعرا خوشم نمی یاد!

سحر گلکار

حرف راباید زد ! درد را باید گفت ! سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شعور ؟! و جدایی با درد ؟! و نشستن در بهت و فراموشی یا غرق غرور ؟! حمید مصدق