آی عشق!

*
طاق باز میخوابم
چیزی شبیه قلب میکشند روی قفسه سینه ام
قرمزش میکنند
درد آغاز میشود

**
برای حال این روزها
حتی سعدی هم شعری ننوشته است
بی آرایه ها هم نمیشود این زشتی را به کسی گفت
کلمات را که بگیرند
زبانی  میماند
که مزه ی خون را بهتر از هر چیز تشخیص میدهد.
 
***
در شعرها
رنگ عشق بوده است
و در سیاست نماد کمونیسم شاید
و در روانشناسی خشم و ...
قرمزی را اما
تنها زنی میفهمد که حفره ای در سینه دارد
و کلاه گیسش را با دست روی سرش مرتب میکند

****
تکثیر میشوی در مغز استخوانم
تمام وجودم را تسخیر میکنی
و من از درد نداشتنت
تبدیل به دراکولایی شده ام
که خون خودم را میخورم

/ 1 نظر / 34 بازدید