فلاش بک

یکی کمک کنه از این سکوت دربیام! یه عالمه حرف دارم اما ...

 زیادی لبخند می زنم و حالم از اینکه تا این حد خوب به نظر می یام بهم می خوره. از این همه ابراز لطف که بهم میشه که البته هیچ لطف و مهربونی حقیقی پشتش نیست ( یا من نمی بینم )، از این همه توان که در خودم می بینم و نمی خوامشون ، از این آینده ی روشن که بهم چشمک می زنه و به نظرم وقیح می یاد و ...

این روزها زیادی دلتنگم.  دوست دارم برم یه جای خلوت بشینم و ... هیچی . همین کافیه.

یه شعر زیبای دیگر از جناب گروس عبدالملکیان می نویسم براتون. بیشتر از همه برای روشنک عزیزم که این روزها زیادی سرش شلوغه. شاید یه ذره به عقب برگرده و یه ذره خستگیش در بیاد .

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

 

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است.

 

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که می دود در دشتهای دور

آن قدر که عصا ها

پیاده به جنگل بر گردند

و پرندگان

 دوباره بر زمین...

زمین ...

 

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت.

/ 6 نظر / 6 بازدید
روشنک

ممنون که به یادم شعر به این زیبایی گذاشتی. [گل] واقعا شعراش می پسندم. راستی من می تونم کمک کنم از سکوت درآی؟

مهسا

سکوت گاهی آدم رو خفه می کنه! بشکنش ! راستی واسم خیلی جالبه که می گی آینده روشن!

آرش

وقتی آدمی به آرامش، سکوت و تنهایی نیاز داره، بدترین کاری که میشه براش کرد اینه که پابرهنه بپری وسط تنهاییش. من یه زمانی وقتی مثل امروز تو می شدم، اساسمو جمع می کردم شب می رفتم ایستگاه سوم کلک چال. تا صبح اونجا می موندم. وقتی بر میگشتم حسابی آزاد می شدم. شاید وقتی دیگر....

Nader

بابا این گروس هم خیلی شعرهاش قشنگ شده ها. آفرین. اولین شعری که به نظرم قشنگ اومد ازش 5-6 سال پیش بود که از زبون خودش شنیدم. یه طرح بود توی ایسنگاه قطار... که فکر کنم آخرش اینجوری بود. یار مرا می برد مرا می برد.

بی تا

چه جور کمکی کارتو راه می اندازه ؟ چه اشکال داره حالت خوب به نظر برسه ؟ من همیشه فکر می کنم وقتی حالم بده ، چرا باید دیگرون رو هم با ساختن یک قیافه کریه عذاب بدم ؟ خوبه که خوب به نظر بیای ... خلوت هم پیدا می کنی ... یواش یواش ! جواب کامنت هاتو هم دادم ...

محمد

در واقع نظري ندارم. دوست هم دوستاي قديم؟ ميشه گفت. البته نه لزوما. هر آدمي دوستهايي شبيه خودش پيدا مي كنه. نمي دونم. مي توني علي الحساب در مورد اين سكوت حرف بزني ببيني چي ميشه...