منکی و دقینچی !

تق تق!

کیه؟

من!

من،کی؟

درسته!

چی درسته؟

منکی!

این همون چیزیه که من می خوام بدونم.

چی می خوای  بدونی؟

من، کی ؟

بله دقیقا!

دقیقا چی ؟

بله، من یک دقیقنچی هم به همراه دارم!

دقیقا چی به همراه داری؟

بله.

بله، چی ؟

نه، دقیقنچی.

این چیزیه که من می خوام بدونم.

عرض کردم دقیقنچی.

دقیقا چی ؟

بله!

بله، چی ؟

بله، همراهمه.

چی همراهته؟

دقیقنچی، دقیقنچی  چیزیه که همراهمه.

من، کی ؟

بله!

برو بابا!

تق تق ...

 شل سیلور استاین

چند روزی است که به علت کم خوابی و بی خوابی و ترافیک شدید کاری ، کلی گیج و منگم. کلمات رو اشتباه استفاده می کنم و انتظار دارم دیگران بفهمن. آس ترین حرکت امروز گفتن آشغال بجای یخچال بود.

البته کاش به این اشتباهات کلامی ختم میشد. افعالم بیشتر قابل برسی هستن. همین چند دقیقه قبل یه کتری آب جوش رو به جای ریختن توی لیوان چای ، ریختم روی کنترل تلویزیون! نیم ساعت روش سشوار گرفتم ولی هنوز خمش که می کنم از لای دکمه هاش آب می یاد! نگاه های بابام معنای خوبی نداره اصلا ...

این بدترن حرکت نبود البته. من دم ظهر ( ساعت 11.5 ) به بیرون از خانه عزیمت کردم و شب ساعت 9- 9.5  به منزل رسیدم ، و متوجه شدم در تمام این مدت اتو رو توی اتاقم روشن گذاشته بودم. ( در تمام طول زندگیم این حرکت بی سابقه بوده ).

اما باز هم قضیه به اینجا ختم نمی شه!

نزدیک به یک ربع در ضلع شمالی چهار راه پاسدارن ایستادم منتظر ماشین. بعد هر جور ماشین برای هر جا! اومد جز ماشین  مربوطه.  یه آقای مهربون  اومد پیشم گفت منتظر کسی هستی ؟ گفتم نه آقا منتظر تاکسیم. گفت: شما کجا می خوای بری ؟! گفتم هروی .  لبخند زد ( لبخند ش فرقی با دست کشیدن روی سر به علامت تحقیر نداشت ) گفت: غریبی ؟ با تعجب و یه ذره اخم نگاهش کردم. گفت خب از یکی که وارده بپرس. از اینجا میرن نوبنیاد برو خیابون کناری وایسا . از نجابتت معلوم بود بچه ی تهران نیستی!!!

اینم بدترین جای ماجرا نبود : (  البته اینکه جلوی شافعیان اتفاق افتاد ، بار تراژیک ماجرا رو کم می کنه . اما به هر حال  ایشون هم با تمام اشنایی شون  مدیر پروژه هستند دیگه. یه ذره بلند فکر کردم و متاسفانه فکرم خیلی مودبانه نبود و باز متاسفانه یه جور در پایان  صحبت جناب شافعیان ( که با خانم روشنک صحبت می کردن ) کلام بنده  منعقد شد که انگار دارم جواب حرف اون رو می دم! خودم بیشتر از اون دوتا متعجب شده بودم.

 

پ. ن 1: تا این موقع دنبال کار و زندگی بودم نه لل للی ، تل للی J

پ.ن 2 : بد فکر نکنید. این آقای مهربون بسیار متشخص بودند و  سن پدربزرگم رو داشتند. هنوز هم آدم خوب پیدا می شه. باور کنید

پ.ن 3 : " منکی و دقینچی " رو که می نوشتم یاد یه لطیفه! افتادم که جناب " جهان چهارم " برام تعریف کرده بودند . گفتم جناب شاهد قدسی که گل واژه های ایشون رو با کلام انیشتین مشابهت دادن بزار ما هم  از گفتار نمکین ایشون  یادی کرده باشیم!

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
آرش

پدر عشقو عاشقی بسوزه!!! ببین با جوون مردم چی کارا که نمی کنه![چشمک]

Mohammad(not Faezeh) ...!ok

take it easy Madam nothing worse than [چشمک]having a siso like Sadaf loveable blog beautiful writing keep going well done [دست] have a wonderful life with lots of fun and grace of Allah

حامد شافعیان

مثل اینکه چشمات دوباره هوس دستکش سبز سربازی کرده-ها!!! یعنی چی چون جلو من بود، بار تراژیک کم میشه! سوتی دادی در حد تیم ملی ![نیشخند] خیلی دلت هم بخواد که من رفتار با شعورانه از خودم نشون دادم! والا با اون سوتی هاشون!!! شاد و هوشیار باشی[شوخی]

مهسا

می گم ساغر جان !!! ما که غریبه نیستیم ... اگه عاشق شدی خوب بگو... این اتفاقیه که واسه همه می افته ( البته این جور که می گن)[خنده]

حامد

من هم با نظر مهسا موافقم، ربطی به کار و این چیزا نداره، مشکل از جای دیگس [نیشخند] علت عاشق ز علت ها جداست[زبان] ولی خوب اینطور که داری پیش می ری باید ازت دور باشیم، یه وقت نزنی ناکارمون کنی [شوخی]

روشنک

همشو برام گفته بودی. تکراری بود! من یکی که میدونم دقیقا به کار ربط داره! من کی؟ [چشمک]

امین

به جان فرّخ این هفته شعر نیاری از دستت دلگیر میشم!!

afshin

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] بادرود ..... ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم. من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. [گل] کــــــــــــــــــــــــــــــــــوروش بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ [گل] [گل] پاینده باد ایران [بدرود] سر بزنید...

بی تا

خسته نباشی ... می آم کارفرماتو می کشم ... فکر می کنم الان استراحت برات واجبه ، واجب عینی ! معماری ؟