وقتی دلم هوس جنگلی سبز دارد، چاره‌ام چیست جز آنکه خود جوانه زنم؟

صدای نوحه در خانه پیچیده و من سعی می‌کنم گوشه‌ی اتاق پناه بگیرم. نه تاب صدای گریه‌های مادربزرگ را دارم نه صدای یاحسین یاحسینی که از تلویزیون طنین انداز شده. می‌روم توی تخت، و سرم را می‌کنم زیر برف – لحاف را می‌کشم روی سرم – اما گریزی نیست از "قربان لب تشنه‌ات"‌ ها، پیکر خونین علی‌اکبر زیر سم اسب‌ها، تیر‌های رها شده در ظهر عاشورا، "امان از دل زینب"‌ ها...

به لب‌های تشنه‌ی روح الامینی فکر می‌کنم، به بدن‌هایی که زیر چرخ‌های های لوکس نیروی انتظامی له شدند، به خونی که از گلوی آن پسر روز عاشورا می‌‌آمد، به "به کدامین گناه پسرم را کشتید" های مادر سهراب ...

اشک‌هایم به صورتم نرسیده خشک می‌شوند. به پارچه‌ی سبزی که به دستم بستم نگاه می‌کنم و یاد پارچه‌ی سبزی که به سرت بسته بودی می‌افتم، به یاد پارچه‌ی سبزی که به دور گردنت انداخته بودی. به " برادر شهیدم رایت‌‌و پس می‌گیرم" به " سوگند به خون همرهانم، سوگند به اشک مادران هرگز به تیغشان نمیرد، فریاد جاودانمان" به روز‌های خوبی که باید بیایند. به پیروزی‌ای که از آن ماست. به "صبح دولتی" که خواهد دمید. به اینکه "آئین چراغ خاموشی نیست" ...

فکر می‌کنم به کتاب‌هایی که موظفم بخوانم، وقتی که موظفم صرف آگاهی‌بخشی کنم، فکر می‌کنم به اینکه موظفم تحملم را برای شنیدن حرف مخالف بالا ببرم، که یاد بگیرم اشتباهم را بپذیرم که اشتباهم را تکرار نکنم. فکر می‌کنم در مقابل تمام تن‌هایی که تنهایم از نبودنشان موظفم خسته نشوم، که نا امید نشوم که ایمان داشته باشم: "آخرش یه شب ماه میاد بیرون"


پ.ن" عنوان از نوشته‌های حمید امجد

/ 4 نظر / 18 بازدید
راز

سلام مینا جان احساسان را کاملا درک میکنم. خیلی بیشتز ار درک بلکه درد.در ضمن ایمیل ات اماده هست اما چون دفتر های زیادی زا باید میگشتم تا پیدایشان کن کمی وقت گیر شده اما مطوئنم بازم هست. بازم سعی خودم را میکنم تا شاید بتوان کمی خوشحالت کنم

خودم

مینا دیگه حوصله ندارم .... زندگی همه چیش تلخ شده دختر

وستا

جوانه میزنیم چون میخواهیم سبز بمانیم....