عاشقانه

نشسته ام روی پله

و شانه ام را به دیوار تکیه داده ام

چشم هایم عابری را جستجو می کند

که دستش به زنگ طبقه ی پنجم برسد،

که پوستش  سبزه باشد

که بریده بریده حرف بزند ...

 

و به این فکر نکند،

که دست من به همه ی زنگ ها می رسد.

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روشنک

[گل]

مقصود

در مطالب قدیمی تر دو سه تا شعر دارم که خوشحال می شم بخونی

حسن غفوری

به هر بریده سخن گوی و سبزه پوست مکن نگهی بهتر که از سر غفلت کند به سوی تو نگهی

آرش

بعد از مدتی دوباره اومدم نت و طبق معمول به ویت اومم. دیدم مطلب جدید نوشتی ولی بازم نتونستم از برتولت برشتت دل بکنم . بازم خوندمش نمی دونی چه قدر با پست قبلیت حال می کنم. اونم آدمی مث من که کمتر چیزی براش جالبه. بازم ممنون

سارا

سلاااااااااااااااااااااام. وب عالیه . به منم سر بزن. راستی با تبادل لینک موافقی؟[گل] منتظر حضور سبزتم.

حبیبی

سلام درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی

Nader

دوباره خوانی شعرهات لذت بخشه واقعاَ...[لبخند]