12 روز تنهایی!

داشتم فکر میکردم من به این صفحه تعلق خاطر دارم. شاید تنها دو نفر دلیل اصلی ساختن این بلاگ رو بدونن و خب حداقل اون دو نفر به خوبی میدونن برای من این صفحه چقدر پناهگاه بود. چقدر نقش مامن داشت... چرا دارم فعل گذشته استفاده میکنم؟!


مگه میشد نیام و به عادت همیشه صفحه آبی تر از نارنجی ام رو باز نکنم و آخرین نظرات رو نخونم. و امان از کامنت های فله ای! بله من کامنت های سرشار ازتعجب بعضی از دوستان رو هم دیدم که به روزهای اول غیبتم برمیگشت و دلیل نبودنم رو کم و بیش برای چندی از این عزیزان توضیح دادم ( SIA میدونی با توام!) و ...

یاد فیلم پیانیست میوفتم (چرا؟!) یاد افرادی که از دوستان یهودیشون فرار میکنن و یا اصلا چنین آدمهایی رو انکار میکنن. بعد صدای پیانو میاد و من خودم رو توی رستوران میبینم که...

تصویر غلطیه! تصویر درست خونه ی دم عیده. محتویات کمدها وسط اتاق. کابینت ها خالی شده و ظرفشویی های پر. پنجره های بی پرده، تخت های بی  لحاف، کاغذهایی که حتی به یاد نمیاری کی نوشتیشون (اصلا خودت نوشتی یا کس دیگه)، عکس هایی که اصلا شبیه تو نیست و کسانی رو دوستانه در آغوش کشیدی که امروز با عابری که از سر کوچه میگذره برات فرقی ندارن و ... خودم رو در خونه ای تصور میکنم که هیچیش سر جاش نیست و من از ضعف در حال غش کردنم. کی میخواد این کابوس تموم بشه؟!

تصویر دیگه منم که از 12روز تنهایی بر میگردم. غریبه هایی من رو توی آغوشش میگیرن و بهم تبریک میگن که تابحال تو زندگیم ندیدمشون و عکس عزیزانشون رو نشونم میدن که میشناسم یا نه. (چندبار اومده بودم دشت بهشت برای چای و قلیون؟!) روی پل عابر پدرم من رو بغل میکنه (چند وقت بود بابام اینطوری بغلم نکرده بود؟! ) و برادرم ماشینش رو وسط اتوبان به امان خدا رها کرده و چنان من رو توی اغوشش فشار میده که حس میکنم صدای استخون هام رو میشنوم ( این اتفاق زیاد میوفته ;) )، جیغ مامان، اشک های مدود، اشک های همسایه هایی که شاید تا دیروز به زور سلامی میکردیم، بعضی دوستان که حتی به حمام رفتن من صبر نمیکنن و میان به دیدارم، بعضی از اقوام که همین طور و ...

و بعضی ، بعضی که از تو میترسن. تو حتی منتظرشون نیستی و درک میکنی. دوریشون رو درک میکنی و حتی ازشون ناراحت هم نمیشی. فرار کردنشون رو میبینی و بهشون حق میدی، خاطرات خوبی که باهاشون داشتی رو مرور میکنی و از نبودنشون غمگین نمیشی. آه ... مثل لباس بچه گیهاتون که مامانتون براتون نگه داشته. با چه لبخندی بهش نگاه میکنید اما ناراحت نیستین که الان تنتون نمیره! بعضیهاشون رو نگه میدارید، بعضی رو میبخشید به کسی که بتونه ازشون استفاده کنه و برخی رو میریزید دور. ولی چقدر انرژی بر میشه گاهی این دسته بندی کردن ها، دل کندنها، بخشیدن ها، درک کردن ها...

بعد در طرف دیگه این داستان افرادی که 12 روز زندگیشون 100% به تو گره خورده بوده و تو همش رو از دست دادی. چند تا 12 روز رو فکر میکنید باید زندگی کرده باشم در این 18 روز؟! در این 12 روز تنها یک بار و کمی عامدانه گریه کرده بودم اما در این 18 رو چندبار شد که هرچه سعی کردم بخندم نشد وزدم زیر گریه. چند بار خوبه که از هجوم حقایق به خاک افتاده باشم؟! آه که هنوز 12 روزهایی هست که باید زندگی کنم. هنوز لباس هایی هست که از ته کمدم در نیاوردم، هنوز اشک هایی هست که نریختم، هنوز آغوش هایی هست که براشون دلتنگم ...

هنوز توی خوابم زنگ خونمون ساعت 3.5 زده میشه و من مامانم رو بغل میکنم و میگم مامان برمیگردم، زود! و میبوسمش و چند قدم میرم جلو دوباره برمیگردم میبوسمش و میگم زود برمیگردم در حالی که اصلا نمیدونم کجا دارم میرم.

هنوز گاهی وقتی یکی ازم میپرسه صمیمیترین دوستت کیه، میگم من دوست صمیمی ندارم! با کی میری بیرون؟ با کی میری ... میگم تنها! من تنهام. خیلی وقته تنهام.

دوباره بخش نظرات بلاگم رو باز میکنم یه سری آگهی، یه سری آدم که میخوان تبادل لینک بکنن، یه سری که از بلاگم خوششون اومده و دعوتم میکنن که بهشون سر بزنم!

این همه حرف رو رها کنید. موضوع اینه که با آبی تر از نارنجی چه کنم؟! کجای دلم بذارمش؟! این رو هم باید قاب کرد و گذاشتش کنج خاطرات یا ...

 

پ.ن: از همه دوستانم که این چند وقت نگران بودن و جویای احوالم بینهایت سپاسگذارمقلب

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

یه پست در این مورد مینویسم...به زودی.

خطاب به میناهه

هیچکی ندونه من که می دونم اونشب چه حالی داشتی خب: گران شد زندگی اما نمی افتد ز دوش من هر تصمیمی که برای اینجا بگیری حق انسانی تو اِه اما تمام پنجره ها رو نبندی ها ما دوست داریم بازم نوشته های قشنگت رو هر چا که هستی ببینیم این دلبستگی ما هم هست

آجودان

از آدما به همون اندازه ای که ازت انتظار دارن، انتظار داشته باش! (بلاگم تموم شده وگرنه اینم بهش اضافه می کردم!!)

طه

سلام - - - - ---------همه ی ما دزدیم------------ - - - -

ترسو!

11 روز بود! بحث عدد نیست، من توانایی یک روز دیگه رو نداشتم!

زیتون

روان شناسي خانم ها(دلم بغل مي خواد)آغوش گرم مي خواد بسم الله الرحمن الرحيم نويسنده : آستياژ - ساعت 9:?? ‎ب.ظ روز ????/?2/?2 دلم تنگش اومده بغل مي خواد عشق مي خواد مسافرت مي خواد خريد مي خواد بعضي وقتها هم لوس شدنش مياد آرامش مي خواد /قرآن:لتسکنوااليها،همه اينهاکه تااينجاگفتي بالم دادن درآغوش همسر لتسکنوا اليهاميشه21روم)روان شناسي زن بوسيده شدن ولمس وشنيداري است که اورابه آرامش مي رساند روزهرچه بيشتربخوابي کسل مي شويم آرامش ندارد.] دوري مي خواد اما بعضي وقتها ( فاصله بيشتر از ---------------- نباشه ) خنديدن بلند مي خواد مستي[ترغيب] مي خواد [گرد]شکلات و قره قورت مي خواد !!!! گريه مي خواد هواي تازه مي خواد مي دوني اصلا دردش چيه ..................... تو کجايي ؟ دلم تو رو مي خواد ------------ مرد=ديداري/بانگاه به همسرش ومناظرزيباي طبيعت به ارامش مي رسدبه نامه امام خميني به همسرش درجواني بنگريم عشق وسياست(درايت)خواهروبرادرازحمام حارث تاحمام فين ازشهیده رابعه بلخی تاامیرکبیر الا اي باد شبگيري پيام من به دلبر بر بگو آن ماه خوبان را که جان با دل

روزنامه دیواری

یه روزی - امیدوارم البته من هم اون روز باشم (!)- یه روزی همتون می شینید بدون ترس و سانسور و دغدغه، خاطرات ده روزها، یازده روزها و دوازده روزها و بیشتر رو می نویسید ... می گن سال ببر برای متولدین سال گاو سال بهتری است!

مهدی عزیزی

با سلام. پیشاپیش عید نوروز را به شما دوست عزیز تبریک میگویم. به امید دیدار[گل]