اگه یادتون باشه بیست و هفتم دی پستی با عنوان قمار عاشقانه نوشته بودم. از اونجایی که بحث اصلی این کتاب  چیز دیگری است ، واجب دونستم درباره این کتاب کمی بیشتر صحبت کنم. فکر می کنم ترم سوم دانشگاه  بودم که توی یک نشریه دانشجویی معرفی کوتاهی برای این کتاب نوشتم و قصد داشتم همون متن  رو برای شما هم بنویسم که ... فایلش رو گیرنیاوردم !

متنی که الان براتون می نویسم  شرح جامعی ازاونچه در این کتاب می گذره نیست . تنها تلاشی است که شما را برانگیزه ، این کتاب رو تهیه کنید . آنچه بعد اتفاق می افته زیاد دور از ذهن نخواهد بود :

مجموعه "قصه ارباب معرفت" نوشته عبدللکریم سروش شامل چهار کتاب با عناوین : خمار مستی ، قمار عاشقانه ، رسم عاشق کشی و سر دلبران ، است . من موفق به خواندن چند باره ی قمار عاشقانه و خواندن چند فصل اول ازخمار مستی شده ام. نیمه ماندن دفتر نخست از این مجموعه – خمار مستی - نیز داستانی دارد که در وقتی مناسب عرض خواهم کرد .

در این کتاب مسیری را که مولانا طی کرده است تا از خوف به عشق برسد و علاوه بر آن داستان ، نکته هایی چند دیگر که صاحب قلم این کتاب آز آموخته هایشان از مثنوی به مناسبت های گوناگون در خطابه هایشان  با مستمعین در میان گذاشته اند ، را خواهیم خواند : از قصه تاویل گرفته تا رای مولانا در در باب شهادت حسین بن علی (ع) ، ماجرای موسی و شبان و مجادله ی ابلیس و معاویه  .

این کتاب شرح جهش جانانه و جنون آمیز جانِ جوانمردی است که پیش از آنکه صبح معرفت از مشرق سرش بردمد و "شمس" عشق در افق اقبالش طالع شود ، زاهدی با ترس ، سجاده نشینی با وقار، شیخی زیرک ، مرده ای گریان و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال شیری " شیخ گیر" افتاد و دولت عشق را نصیب برد ، زنده ای خندان ، عاشقی پران ، یوسفی یوسف زاینده  و آفتابی بی سایه شد و اینهمه را وامدار آن بود که دلیرانه و کریمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت ، تن به قضای عشق داد و پای در قماری عاشقانه نهاد و سر خوش از باختن و فارغ از بردن ، خان و مان خود را به سیل تند عشق سپرد و دیوانه یِ عشق ِ دیوانه  و اماره ی نفسِ اماره گشت.

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

حال ، این کتاب و مثنوی معنوی مولانا ،و چند خط حقیر بنده و این کتاب ، داستان بحر و کوزه را مکرر دارد.

 

پ.ن : می خواستم یه چیزایی هم از خودم بنویسم اما توی جمع بزرگان زیاده گویی کردن بهره ای نداره جز اینکه کوچیکی ِ خودم رو عیان تر کنم!

سخن کوتاه باید،  واسلام

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساغر

کسی که اين کتاب و بخونه و بخواد بهش مقيد باشه ميشه خودش که يه کتاب بيشتر از قبل خونده! جناب کل این کتاب داستان زاهد و شیخ و پارسایی است که از تمام قید ها رهیده. حالا شما قصد دارید خودتون رو مقید به نوشته های این کتاب یا زندگی کسی که این کتاب شرح حالش ِ بکنید ؟!

روشنک

من که کتاب رو نخوندم نطری هم راجع بش ندارم اما اين بيتی که نوشتی رو خيلی دوست دارم: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر ...

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی آخر نگوئی ای صنم کاين بشکنم آن بشکنم ؟

مرواريد

سلام عزيزم عزيزم سلام ببخش اين مدت نرسيدم بهت سر بزنم. عوضش الان همه ی نظرات رو يه جا می نويسم برای پست ۲۷ دی به يک جمله از دکتر شريعتی اشاره می کنم و بس : حسين (ع) بيشتر از آب تشنه لبيک بود ؛ افسوس که به جاي افکارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند!!! برای پست ۲۸ دی : منم تبريک می گم ايشالا که حسابی خوش گذشته برای پست ۲۹ دی : اين شعر از اون دست شعراس که آدم ناخودآگاه دوست دا

bITA

ساغر جان یه مدته مولوی از چشمم افتاده ... وقتی دیدم توی تمام اشعارش جز بد و بیراه به زن ها نگفته ...باید روزی سر فرصت دقیقتر نگاه کنم به مولوی ... فعلا در حال قهریم !

علیرضا

سلام شما اینقدر نسبت به من لطف داری که من پیش خودم شرمنده ام. باز هم تشکر می کنم. این توصیف تان از مولانا مرا یاد فضای پر شور و شلوغ شمس پرنده انداخت. (باید یه چیزهایی از خودتان را هم می نوشتید،‌ بالاخره با همین کوچکی ها آدم بزرگ شدن رو یاد می گیره عین بچه گنجشکی که پرواز کردن رو بلد نیست باید از لانه بپره پایین سقوط کنه،‌ تا یواش یواش بال بزنه و پرواز رو یاد بگیره. منم الیاس ام ) جسارتم را ببخشید. شوخی کردم. ولی کاش می نوشتید تا من بیشتر یاد بگیرم. مرسی. خداحافظ

مهرنوش

سلام گلم راستش و بخوای منم چند وقتی طرف مولانا نرفتم و البته اين کتابم نخوندم. بلعکس گذشته ارتباط زيادی باهاش برقرار نمی کنم آنايی که می فهمند به منی که نمی فهمم کمک کنند!

دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای سراسر

از شما میخواهیم که هر جا که هستید، در مدرسه و دانشگاه، واحد های محلی دانشجویان، و یا دانش آموزان آزادیخواه و برابری طلب را تشکیل دهید و اعلام موجودیت کنید. اگر در اهداف ما شریک هستید، اگر خود را در جدال با به سیاهی و تباهی کشیدن محیط های آموزشی با ما در یک جبهه میدانید به این صف بپیوندید. با هر عقیده و مرامی که دارید خود را متعلق به دانشجویان و یا دانش آموزان آزادیخواه و برابری طلب اعلام کنید.این نام را بر خود بگذارید. همانطور که در مقابل تعرض برده داران همه بردگان شورشی اعلام کردند که ما اسپارتاکوس هستیم امروز در مقابل تعرض به آزادیخواهی همه آزادیخواهان باید اعلام کنیم که ما آزادیخواه و برابری طلب هستیم.

bITA

هی...!‌قهر بودن با بیزار بودن فرق داره ها ... آدم با کسی که براش مهمه قهر می کنه ...

م.چکاد

در این کتاب مسیری را که مولانا طی کرده است تا از خوف به عشق برسد... به قولِ خود مولانا: رستم من از خوف و رجا؛ عشق از کجا، شرم از کجا ای خاک بر شرم و حیا، هنگام سرخوانی‌ست این... * سرخوانی: گستاخی